
اینک که بهار به سبزی دامن می گستراندوخورشید مهرافروز جهان را از افسردگی یخین به نورو گرمی فرا میخواند،به شکرانه ی آن سر تعظیم فرو می آورم و از این رستاخیز طبیعت چشم ها را بینا،دستها را توانا و دل ها را گرما می بخشیم،باشد که بندگی از یادمان نرود و ایزد پاک سرشت تا ابد احسنت گوی آدمیت باشد.
در این لحظات اهورائی،خداوندگار هستی ،جان و جهانتان را سکه باران کند.
سالروز تولد پروین اعتصامی گرامی باد.

ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی جز سرزنش و بد سری خار، چه دیدی
ای لعل دل افروز، تو با اینهمه پرتو جز مشتری سفله، ببازار چه دیدی
رفتی به چمن، لیک قفس گشت نصیبت غیر از قفس، ای مرغ گرفتار، چه دیدی
سیمین تنها بود...
بی معرفت ها!!!
در این شهر مواظب مردمانی باش
که هم چنان که ترا می بوسند طناب دار ترا نیز می بافند
مردمانی که ، صادقانه دروغ می گو یند
(فروغ فرخ زاد)
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...
سیمین دانشور،بزرگ بانوی ادبیات داستانی ایران در گذشت.
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم …
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ایی در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم!
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام ، برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
مریم عزیزم
بیخودی خندیدیم،که بگوییم،دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم،که بگوییم،زبان هم داریم
و قفس هامان را،زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود،و به آب سنگ زدیم
ما به هر دیواری آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم یک نفر با ما هست
ما زمان را دیدیم،خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم،شب زیبایی هست
بیخودی پرسه زدیم،صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم،سهممان کم نشود
ما خدا را با خود،سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم...
ما به هم بد کردیم،ما به هم بد گفتیم
بیخودی داد زدیم،که بگوییم توانا هستیم
و گرفتیم کتابی سر دست،که بگوییم که دانا هستیم
بیخودی پرسیدیم حال هم دیگر را،که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم از بیان غم خود و تصور کردیم که شهامت داریم
ما حقیقت هارا زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم ما که را گول زدیم؟؟؟
در شب قیراندود ،که زمان خوابیده،
من ودل بیداریم ، من و دل تنهاییم .
مردمان غرق خوشی ، پای کوبان و رها ،از غم جور زمین ، و نقابی در رو........
که نمایان نشود چهره منفور وجود.
و بگویند با خود که همه خوبیم ، خوب .
چه کسی می داند ؟
پشت آن نقش ونگار ، چه کسی خوابیده .
طرحهایی زیبا ، چهره هایی خندان
صورتک ها همه دوست ، مهربان و آرام
تو به خود پاسخ ده : چقدر فاصله است،از تو تا آن طرحی که سحر گاهان می زنی بر صورت ...؟